تبليغاتX
( CANdo ) کندو
دوشنبه 20 اسفند1386

راه که می روی، نگاه که می کنی، نفس که می کشی...

همه چیز بوی نوروز می دهد... بوی بهار انگار...

... و تمام می شود این هشت و شش لعنتی و من برگ برگ این تقویم را آتش خواهم زد، خاکستر خواهم کرد و به رود خواهم سپرد تا به دریا ببرد روزهایش را... به فراموشی... به بود و انگار نبود...

این سال لعنتی...

سال سیاهی، سال حرمت های شکسته، سال غم و درد و کینه و خشم...

سال خون دل خوردن ها...

سال کلمات نیش دار، کنایه ها...

سال سرگردانی از آرژانتین تا آراد...

سال اولین جام... اولین کام...

سال عشقی نو، فراقی زود، تنفری دور...

سال دیازپام، ترامادول، پرانول...

سال آخرین دیدار...

سال آخرین بوسه، آخرین آغوش، آخرین آخر...

سال گریه های بی ثمر، اشک های مادر، بغض های پدر، خودکشی خواهر...

سال سیگار...

سال داغ ها، قول ها و فریاد ها...

سال دروغ، سال منت و محنت...

سال با هر نگاه عاشق شدن، با هر سلام دل لرزیدن...

سال غروب جمعه تنها...

سال تولد بدون شمع...

سال درخت بی شکوفه...

سال پایان ما...

سال من...

سال تو...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:26  توسط naVd  | 

~ ~ ~
شنبه 11 اسفند1386

بشنو. . .

 عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد           

                                           بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

بیش از یکسال است که این قلم در سکوت برایت می نویسد

و مظلومانه ناله های شبانه ی خود را در انزوا سر می دهد تا بتراشد روح را. . .

 بدون گوش شنوایی

و من در این ماه ها در بهت ماه نازی با دست چپ میخ طویله های وجودم را سفت می کنم و با دست راست سیگاری روشن. . .

درست اولین شب زمستان بود که نامه هایی که تمبر خورده بود و مهر و موم شده بود با آتش سیگار متبرک ملعون ولی هیچگاه فرستاده نشد را آتش زدم. . .

 تا رنج این قلم در سکوت بمیرد. . .

و تنها با آتش آن سیگاری روشن کردم تا من زنده بمانم.

و روزها سرگشته با سر گیجه ای مست به این طرف و آن طرف می روم

و خنده ای مصنوعی به روی لبم تا فرار کرده باشم از سنگینی انگشت های اشاره و چشم های خیره و چراهای این غار نشینان. . .

گاه زیر قضاوت های یک طرفه ی این نمک خورهای نمکدان شکن می شکنم.

و جدال آخر من با آنان:

                        غیرتم آید پیشت باستند            برتومی خندند وعاشق نیستند

اما با دست میخ ها را سفت می کنم و تکه تکه هایم را کنار هم می چینم

و قامت راست می کنم ، سری تکان می دهم وزیر لب می گویم:

 غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند. . .

و من در بهت و اندوه اینکه چطور ماه مرا دزدیدند،

 اینکه چطور ساده دل بستم و چه ساده تر بریدی،

دلم راضی نمی شود پیراهن مشکی خود را عوض کنم. . .

و هر شب دست مریزاد می گویم به این مهارت

خدایا ، خدایا. . . عزیز نگینی به دست اهریمنی.

الحق که یک شبه ماه را گرفتن کار هر کس نیست، مردی شجاع می خواهد و. . .

مردی شجاع می خواهد و پردل. . .

تاب مرا می بینی چطور بی تابت شده؟

پس کجایی تو؟

بیا که رونق این کارخانه کم نشود    

                                     به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:0  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~
یکشنبه 7 بهمن1386

دیشب باز ، هم بستر خیال شده بودم.

با همان ناله های شبانه و دردهای کودکانه و زخمهای زمانه و قامتی پیرمردانه.

گاه همچون پناهی به حال مادرانی که آبستن کوزت اند، یک چشمم اشک می شد و یک چشمم خون.

گاه شریعتی می آمدو سیگاری روشن می کردو می گفت:

"آنها که رفته اند کار حسینی کرده اند آنها که مانده اند کار زینبی کنند ورنه یزیدی اند"

و من سیگار از دستش گرفتم و می گفتم: علی جان من یزیدی ام؟؟

و صادق عزیز که ول کنه ما نبود، دورم می چرخید و فریاد می زد:

"در زندگی زخمهایی ست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد"

و من به او خنده ی تلخی می زدم و می گفتم: باز هم کشیدی؟

گاه یاد هم کلاسی خود می کردم که مرا هم درد خود خواند

و به یاد دردهای او که نکندهمچو من بیشمار باشد باز سیگاری روشن کردم.

و مصدق که همواره مرا به سکوت و صبر دعوت میکرد روی تخت بالا خوابش برده بود

تا نه تحمل صبر داشته باشم نه تاب سکوت. . .

و خیام که روی یخچال نشسته بود و از فلسفه ی وجود حرف می زد

" کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟"

و من نگران بودم ولی نمی دانم نگران چه؟

نگران باده خواهی خیام ، زخم های صادق ، کفش ترک خورده ی خودم یا افتادن سیگار روی فرش؟؟

یا شاید نگران دانشجویان چپ-فرزاد حسن زاده و محمد زراعتی-که امروز بازداشت شدند.

ولی نگران بودم، نگران دردهای- شاید – بیشمار هم دردم.

و حافظ دیوانه که همیشه بدون در زدن وارد می شد،

و تنها چیزی که از او می خواستم جواب سوالم بود:

منزل مرگ کجاست؟ آدرس یا شماره ای از مرگ نداری؟

و طبق معمول سری تکان داد و خیام از روی یخچال داد زد:

"چون عاقبت کار جهان نیستی است             انگار که نیستی چو هستی خوش باش"

و صادق که ول کنه ما نبود . . .

و صبح که از خواب بیدار شدم روی تخت نشستم و چایی خوردم و سیگاری کشیدم و

به خودم گفتم:

اگه معادلات و تجزیه با 14 پاس بشه دیگه مشروط نمی شم. . .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:53  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~
چهارشنبه 21 آذر1386

*تقدیم به تنها برادر بزرگم

ناله خرد شدن برگ ها زیر قدم هایمان و

                                                    سکوت...

اینها تنها صداهایی است که می شنویم.

اینجا پاییز زیر قدم های ماست

و ما درین شبانه بی طلوع در کوچه های دلتنگی و تنهایی خویش در حال پرسه زدن و به دنبال صدایی تا فریاد زنیم نام مشترکمان را که همانا درد است.

همان دردهایی که به زخم هایی بدل گشته که خوره وار روحمان را می خورند.

گاه آهسته...

شاید در انزوا...

و همان صدا که گر فریادش زنیم به سوی آن ها خواهد رفت که آمدند تا شاید التیامی باشند بر این زخم ها٬ مرهمی باشند بر این دردها٬ اما ندانستند که کارهاشان٬ حرفهاشان و گاه سکوتشان زخمی است بر زخم هامان. زخمی که تا ابد اثرش بر کالبدمان خواهد ماند.

اما دریغ که صدامان کوتاه است و گوش هاشان بسته...

پس باز هم در خود فرو می شکنیم تا شاید روزی بفهمند که دوست داشتن همیشه گفتن نیست و گاه سکوت است و گاه نگاه.

در هم فرو می شکنیم و این درد مشترک ٬ که گاه حتی نمی توانیم در چشم های هم نگاه کنیم ٬ را بر زخم هایمان می افزاییم...

اینجا پاییز زیر قدم های ماست و ما زیر قدم های آفریدگار این پاییز...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:21  توسط naVd  | 

~ ~ ~
دوشنبه 23 مهر1386
شهريور 1386...تهران ... بيمارستان آراد

و من تا امروز چه ساده از كنارش مي گذشتم
     همانطور كه تو ساده از كنارم گذشتي ...ومن حتي ساده تر ...
            كه شايد اين قصاص آن باشد .
و خوب شنيدم كه چه اشك هايي تنها براي بالا رفتن چند درجه اي دماي بدنم ريخت
     و سراپا راز شد و نياز...
      و سرا پا اشك شد و خدا...
وخوب در خاطرم هست حتي در مقابل سخت ترين شرايطش حتي خم به ابرو نياوردم
و چه ساده لوحانه خدا را تنها براي تو مي خواستم...
و حال آنچنان در حصار و خفقان پشيماني گرفتارم كه...كه...- خدا از من راضي نباشد-
كه حتي با نگاه و تبسم همچون نامش " معصومانه " سرا پا اشك مي شوم و به پايش مي ريزم
خدا از من راضي نباشد   خدا از من راضي نباشد  خدا از من راضي نباشد ...
و سر گيجه ي عجيب و دوست داشتني كه گويا برزخ زندگي من شده ...
برزخ واقعيت با غير ، برزخ نااميد و اميد ، برزخ بي تو و مملؤ از تو
.
.
.
صدايش كردم صدايي نشنيدم ، گفتم گويا منتظر من است كه دنبالش گردم
هرچه داشتم برداشتم و به راه افتادم
هرچه داشتم كه نه -هيچ نداشتم جز چند ورق كاغذ پاره ،سلامتي و او-
         و من سلامتي را تنها براي او مي خواستم...
سلامتي در كوله و به راه افتادم
رفتم و مي رفتم و مي گشتم و هرچه مي گشتم كمتر مي يافتم
هي فلاني پس كجايي تو؟ آشناي غريب من پس كجايي؟
با توام ...تو كه بر تخت نشسته اي و گويا همه جا را مي پايي...
كه گاه مي خندي و گاه ساده سري تكان مي دهي و گاه سرا پا خشم مي شوي
و گاه آنچنان تنها مي ايستي و نگاه مي كني و خود را به آن راه مي زني
        كه شك مي كنم به اينكه مي گويند :" همه جا هستي "
پس كجايي ديگر بريده ام...
اين منم كه بقول آشنايم -ساده و شايد صميمي...- جان بر كف گذاشتم و كوله بر دوش كشيدم
و دنبالت گشتم...
پس كجايي؟
       اصلا اهل معامله هستي؟

                             .

                             .

                             . 
        

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 مهر1386
دوست نمی دارم فریاد برآورم و صدایت کنم. دلم می خواهد ندای قلبم را ، صدای سکوتم را، خود بشنوی.

اما چه کنم که گویا نشنیده ای و وسوسه های این گذر تو را نیز مشغول داشته...

پس می نویسم ، به این امید که روزی دفتر کهنه ام را ورق زنی و چون نامت را لابلای کلمات خسته ام یافتی، بنشینی و بخوانی و بفهمی - که همین فهمیدن مرا کافیست - و اندکی شاید تامل کنی ، خنده ای مضحک ، از سر استهزاء زنی و یا اشکی فرو نشانی بر من و تو و احوالات من و تو...

این منم، نوید.

همان که گویی مدت هاست یادت از  یادش رفته ست.

نه...

همان که می گویند مدت هاست فراموشت کرده.

راستی، تو هنوز مرا به یاد می آوری؟!

راستی، این روزها برای تو نیز بیشتر شبیه اسمم تا هویت؟

تو هم خسته شده ای از من و من های دگر؟

تو هم چون من دچار روزمرگی گشته ای؟!

تو نیز طعم گس تنهایی را چشیده ای؟!

پرده لطیف احساسات تو هم زیر زمختی اعمال ریاکارانه ی این دنیاییان نخ نما گشته؟؟

تو را هم زیر قضاوت های ناشیانه شان لگد مال کرده اند مردمان این جهنم؟!

...

هر چه هست و هر چه می انگاری گله ای نیست.

من هنوز همان منم، همان نوید!

همان که تو را جایی دگر یافته ولی مذمتش می کنند که راهش بی راهه است.

همان که این روزها عبارتی که در ییلاق ذهن "سهراب" وارد شد، در جانش رسوخ کرده که :

" وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت "

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط naVd  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 7 شهریور1386

چشمانم باز است يا بسته ؟ خوابم يا بيدار ؟

صداي تند نفسهايت را مي شنوم . گويا چشمانم باز است و بيدارم ، اما همه جا تاريك است.

درين تاريكي هيچ نمي بينم مگر حقيقت. درين حقيقت هيچ نيست مگر يك شيريني تلخ! و درين شيريني تلخ هيچ جز تو و او ، و در تو و او هيچ جز خودم! و در خودم هيچ جز حقيقت و در حقيقت هيچ جز تاريكي...

مرا چراغ تعارف مكن. جانم را بي نياز از سوسوي اين چراغ و آن چراغ مي دانم. آنچه در روشني ديده مي شد جز ابهام و سردرگمي هيچ نبود . هر چه بود دو راهي بود و آنچه نبود راه حل بود و راهنما... و من ترجيح مي دهم اين را به آن ...

گم شدم . گم !

گم شدم در ميان اين همه دو راهي ، در ميان اين همه تاريكي ، در ميان تمام سكوت ها ، فاصله ها ، دلتنگي ها . در ميان نامه هاي بي پاسخ سپرده بر باد. گم شدم در ميان اين همه "او".

گمم كردي!

زير نور چراغي كه در دست داشتي سايه اي بودم . چراغ را به زير كشيدي ... خاموش كردي ... فنا شدم ... نيستم ...

اما آنچه - تو بخوان تنها چيزي كه - اين روزها باعث مي شود به فردا چشم بيندوزم و هر پگاه كه پلك می گشایم مورد نفرين خودم واقع نشوم ، جمله ايست كه هر روز در آينه بغل ماشين به چشم مي خورد :

" اجسام از آنچه در آينه ديده مي شوند به شما نزديكترند"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط naVd  | 

~ ~ ~
دوشنبه 29 مرداد1386

و خود گاه که نوشته هایم را مرور می کنم ... – نمی گویم "نمی فهمم و نمی دانم" تا گمان مبری نمی فهمم و نمی دانم! – که چه نوشته ام و چه برداشت خواهند کرد!

این روزها به این می اندیشم که چه آسان چند سال از زندگی ام را ... – نمی گویم "به پایت ریختم" تا مپنداری که به خاطر این ... – نمی گویم "عشق" تا بعد ها مرا بدان خاطر سرزنش ننمایی – می خواهم چیزی را از تو طلب کنم – و ...

... و تو چه آسان تر از من ... – نمی گویم "گذشتی" تا ... – نمی گویم " تقصیر " ، تا هنگام خواندن زندگی ام ( و یا شاید "مان" ) از من دلگیر نشوی – خود را گردن زمانه ، روزگار و قسمت میندازی – و ...

... و چه آسان ترین راه را انتخاب نمودی!

و چه ساده و کوچک ... – نمی گویم " دیوار فاصله ها " تا نگویی چقدر کلیشه ای!! – دوباره – و دوباره – میانمان ایجاد شد! – و چه شاید که از ابتدا نیز هر چه بوده فاصله بوده و تنها این دل کوچک و ذهن خیال پرور من ، ما را تا این نهایت به هم نزدیک کرده بوده است –

و ... – نمی گویم " می دانم " تا مرا به قضاوت زود هنگام متهم نگردانی – که چه آسان ادامه خواهی داد زندگی ات را حتی بی یاد من ، همان طور که ...

و من – نمی گویم " نمی دانم" تا دوباره متهم نشوم که ندانسته سخن می گویم " – به چه و که دل خواهم بست و چگونه و کجا ادامه خواهم داد ...

و دیگر ادامه نمی دهم تا زین پس خستگی و تنهایی کلماتم تنها برای خودم – و فقط خودم – باقی بماند و ...

... و دیگر هیچ نمی گویم – و تنها می گویم – تا دو پهلو بودن کلماتم کمی آرامم سازد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:27  توسط naVd  | 

~ ~ ~
شنبه 20 مرداد1386

لحظه شماری ام به پایان رسید.

از امروز درین کندو برایت خواهم نوشت چون یقین دارم هر روز بیش از دی دلم برایت تنگ خواهد شد.

نمی خواهم آرزوی محال کنم و بگویم همواره شهدی شیرین از این کندو برون خواهد تراوید . نیک می دانم که حزن و اندوه قسمتی از زندگی مان را به تصرف در آورده  ، اما تو خود آگاهی که در کنار این تلخی ها توانستیم شیرینی را تعریف کنیم.

بهتر می دانم سخن را به درازا نبرم . تنها بدان که مانند این نوشته اهل گل و شعر و پروانه نیستم . من هم از جنس تو ام . ساده و ... شاید صمیمی ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:56  توسط naVd  | 

~ ~ ~