و خود گاه که نوشته هایم را مرور می کنم ... – نمی گویم "نمی فهمم و نمی دانم" تا گمان مبری نمی فهمم و نمی دانم! – که چه نوشته ام و چه برداشت خواهند کرد!
این روزها به این می اندیشم که چه آسان چند سال از زندگی ام را ... – نمی گویم "به پایت ریختم" تا مپنداری که به خاطر این ... – نمی گویم "عشق" تا بعد ها مرا بدان خاطر سرزنش ننمایی – می خواهم چیزی را از تو طلب کنم – و ...
... و تو چه آسان تر از من ... – نمی گویم "گذشتی" تا ... – نمی گویم " تقصیر " ، تا هنگام خواندن زندگی ام ( و یا شاید "مان" ) از من دلگیر نشوی – خود را گردن زمانه ، روزگار و قسمت میندازی – و ...
... و چه آسان ترین راه را انتخاب نمودی!
و چه ساده و کوچک ... – نمی گویم " دیوار فاصله ها " تا نگویی چقدر کلیشه ای!! – دوباره – و دوباره – میانمان ایجاد شد! – و چه شاید که از ابتدا نیز هر چه بوده فاصله بوده و تنها این دل کوچک و ذهن خیال پرور من ، ما را تا این نهایت به هم نزدیک کرده بوده است –
و ... – نمی گویم " می دانم " تا مرا به قضاوت زود هنگام متهم نگردانی – که چه آسان ادامه خواهی داد زندگی ات را حتی بی یاد من ، همان طور که ...
و من – نمی گویم " نمی دانم" تا دوباره متهم نشوم که ندانسته سخن می گویم " – به چه و که دل خواهم بست و چگونه و کجا ادامه خواهم داد ...
و دیگر ادامه نمی دهم تا زین پس خستگی و تنهایی کلماتم تنها برای خودم – و فقط خودم – باقی بماند و ...
... و دیگر هیچ نمی گویم – و تنها می گویم – تا دو پهلو بودن کلماتم کمی آرامم سازد ...

