چشمانم باز است يا بسته ؟ خوابم يا بيدار ؟
صداي تند نفسهايت را مي شنوم . گويا چشمانم باز است و بيدارم ، اما همه جا تاريك است.
درين تاريكي هيچ نمي بينم مگر حقيقت. درين حقيقت هيچ نيست مگر يك شيريني تلخ! و درين شيريني تلخ هيچ جز تو و او ، و در تو و او هيچ جز خودم! و در خودم هيچ جز حقيقت و در حقيقت هيچ جز تاريكي...
مرا چراغ تعارف مكن. جانم را بي نياز از سوسوي اين چراغ و آن چراغ مي دانم. آنچه در روشني ديده مي شد جز ابهام و سردرگمي هيچ نبود . هر چه بود دو راهي بود و آنچه نبود راه حل بود و راهنما... و من ترجيح مي دهم اين را به آن ...
گم شدم . گم !
گم شدم در ميان اين همه دو راهي ، در ميان اين همه تاريكي ، در ميان تمام سكوت ها ، فاصله ها ، دلتنگي ها . در ميان نامه هاي بي پاسخ سپرده بر باد. گم شدم در ميان اين همه "او".
گمم كردي!
زير نور چراغي كه در دست داشتي سايه اي بودم . چراغ را به زير كشيدي ... خاموش كردي ... فنا شدم ... نيستم ...
اما آنچه - تو بخوان تنها چيزي كه - اين روزها باعث مي شود به فردا چشم بيندوزم و هر پگاه كه پلك می گشایم مورد نفرين خودم واقع نشوم ، جمله ايست كه هر روز در آينه بغل ماشين به چشم مي خورد :
" اجسام از آنچه در آينه ديده مي شوند به شما نزديكترند"

