تبليغاتX
( CANdo ) کندو
دوشنبه 23 مهر1386
شهريور 1386...تهران ... بيمارستان آراد

و من تا امروز چه ساده از كنارش مي گذشتم
     همانطور كه تو ساده از كنارم گذشتي ...ومن حتي ساده تر ...
            كه شايد اين قصاص آن باشد .
و خوب شنيدم كه چه اشك هايي تنها براي بالا رفتن چند درجه اي دماي بدنم ريخت
     و سراپا راز شد و نياز...
      و سرا پا اشك شد و خدا...
وخوب در خاطرم هست حتي در مقابل سخت ترين شرايطش حتي خم به ابرو نياوردم
و چه ساده لوحانه خدا را تنها براي تو مي خواستم...
و حال آنچنان در حصار و خفقان پشيماني گرفتارم كه...كه...- خدا از من راضي نباشد-
كه حتي با نگاه و تبسم همچون نامش " معصومانه " سرا پا اشك مي شوم و به پايش مي ريزم
خدا از من راضي نباشد   خدا از من راضي نباشد  خدا از من راضي نباشد ...
و سر گيجه ي عجيب و دوست داشتني كه گويا برزخ زندگي من شده ...
برزخ واقعيت با غير ، برزخ نااميد و اميد ، برزخ بي تو و مملؤ از تو
.
.
.
صدايش كردم صدايي نشنيدم ، گفتم گويا منتظر من است كه دنبالش گردم
هرچه داشتم برداشتم و به راه افتادم
هرچه داشتم كه نه -هيچ نداشتم جز چند ورق كاغذ پاره ،سلامتي و او-
         و من سلامتي را تنها براي او مي خواستم...
سلامتي در كوله و به راه افتادم
رفتم و مي رفتم و مي گشتم و هرچه مي گشتم كمتر مي يافتم
هي فلاني پس كجايي تو؟ آشناي غريب من پس كجايي؟
با توام ...تو كه بر تخت نشسته اي و گويا همه جا را مي پايي...
كه گاه مي خندي و گاه ساده سري تكان مي دهي و گاه سرا پا خشم مي شوي
و گاه آنچنان تنها مي ايستي و نگاه مي كني و خود را به آن راه مي زني
        كه شك مي كنم به اينكه مي گويند :" همه جا هستي "
پس كجايي ديگر بريده ام...
اين منم كه بقول آشنايم -ساده و شايد صميمي...- جان بر كف گذاشتم و كوله بر دوش كشيدم
و دنبالت گشتم...
پس كجايي؟
       اصلا اهل معامله هستي؟

                             .

                             .

                             . 
        

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 مهر1386
دوست نمی دارم فریاد برآورم و صدایت کنم. دلم می خواهد ندای قلبم را ، صدای سکوتم را، خود بشنوی.

اما چه کنم که گویا نشنیده ای و وسوسه های این گذر تو را نیز مشغول داشته...

پس می نویسم ، به این امید که روزی دفتر کهنه ام را ورق زنی و چون نامت را لابلای کلمات خسته ام یافتی، بنشینی و بخوانی و بفهمی - که همین فهمیدن مرا کافیست - و اندکی شاید تامل کنی ، خنده ای مضحک ، از سر استهزاء زنی و یا اشکی فرو نشانی بر من و تو و احوالات من و تو...

این منم، نوید.

همان که گویی مدت هاست یادت از  یادش رفته ست.

نه...

همان که می گویند مدت هاست فراموشت کرده.

راستی، تو هنوز مرا به یاد می آوری؟!

راستی، این روزها برای تو نیز بیشتر شبیه اسمم تا هویت؟

تو هم خسته شده ای از من و من های دگر؟

تو هم چون من دچار روزمرگی گشته ای؟!

تو نیز طعم گس تنهایی را چشیده ای؟!

پرده لطیف احساسات تو هم زیر زمختی اعمال ریاکارانه ی این دنیاییان نخ نما گشته؟؟

تو را هم زیر قضاوت های ناشیانه شان لگد مال کرده اند مردمان این جهنم؟!

...

هر چه هست و هر چه می انگاری گله ای نیست.

من هنوز همان منم، همان نوید!

همان که تو را جایی دگر یافته ولی مذمتش می کنند که راهش بی راهه است.

همان که این روزها عبارتی که در ییلاق ذهن "سهراب" وارد شد، در جانش رسوخ کرده که :

" وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت "

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط naVd  | 

~ ~ ~