تبليغاتX
( CANdo ) کندو
سه شنبه 19 شهریور1387
نبودم را هنگامي فهيدم که ساعت ها و روزها ، به دنبال دفترم و چرک نويس هايش مي گشتم در  لابلاي دردها و درد نامه هايم ، تا بيابم حتي پژواکي از فريادها و رنج هايم را . . .
                                                                                           اما نيافتم
و ياد آوردم شبي را که با سوزاندن تمام دفترها و نامه ها و چرک نويس ها و شعله گرفتن آن بودنم را يافته بودم . بودنم را هنگامي يافتم که با آتشش سيگاري روشن کردم.

نبودنم را هنگامي مي يابم که مست مي شوم از ترامادول و اين گونه قلم روي کاغذ مي لغزد و مستانه از هر نينوايي نوايي مي سرايد. گاه از سکولارها مي گويد که حلاج وار بر دار رفتند و گاه از خودارضايي هاي شانزده سالگي . . .

نبودنم را هنگامي فهميدم که ساعت ها گيج و مست پرسه مي زدم از نبودي. در حاليکه هنوز دست پدر را روي صورتم حس مي کردم و صداي سيلي اش در گوشم ترانه سرايي مي کرد.

نبودنم را وقتي فهميدم که مادرم لال شده بود. لال شده بود و اشک مضحکانه مي ريخت بعد از پيدا کردن يک نخ سيگار در جيبم!

تمام برگ هاي دفترچه ي بيمه ام را سياه کردم براي مداواي زخم زبان ها. اما افسوس که بيمارستان هاي شهر ما زخم زبان ها را پانسمان نمي کند و تنها طبيب آن سيگار بود سيگار...

 و من مانده بودم

 و برزخي ميان اين همه نبودن هايم و بودن که تنها در يک کلام خلاصه ميشد . . .
                                                                                                " تو " . . .
اما چه کنم که هردو را پذيرفته ام و جنجال را.
و گاه که جلوي آينه مي ايستم، تلنگري به گيجگاه ميزنم 
                                                                           که به راستي بودم يا نبودم؟؟
گويا صدايي از آن طرف ديوار مي آيد خوب گوش کن!
                                                                     مي شنوي که . . .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~
دوشنبه 4 شهریور1387
 

شب و روز را چه بيهوده در پي مرتب نمودن اين پازل گذراندم...
پازل کلماتم ،
پازل جملات ،
پازل من...

تا کنار هم بنشينند و تو امروزم را به نظاره نشيني
همان طور که دیروز را ديدي!
...
در همين بيهودگي ها اما گويي صداي خودم را يافتم...
صدايم  در هواي تازه...
گوش کن :

 

"سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي کم
سالي که غرور گدايي کرد.

سال پست
               سال درد
                             سال عزا
سال اشک پوري
سال خون مرتضا
سال کبيسه...

زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا که ياران گمشده آزادند
آزاد و پاک...


من عشقم را در سال بد يافتم
که مي گويد "مايوس نباش"؟-
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي شدم
گُر گرفتم.

زندگي با من کينه داشت
من به زندگي لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،

چرا که زندگي سياهي نيست
چرا که خاک ، خوب است.

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال بد در رسيد:
سال اشک پوري ، سال خون مرتضا
سال تاريکي.

و من ستاره ام را يافتم  من خوبي را يافتم
و به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.

تو خوبي
و اين همه اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک من نخستين لبخندم بود.

 

تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همه حرف هايم شعر شد سبک شد.
عقده هايم شعر شد همه سنگيني ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم: « گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختي پرشکوفه شوم.»
و برف  آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست ، بزرگترينِ اقرارهاست. –

من به اقرارهايم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم
.


دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم

نگاه کن:
با من بمان! "


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط naVd  | 

~ ~ ~