اما نيافتم
و ياد آوردم شبي را که با سوزاندن تمام دفترها و نامه ها و چرک نويس ها و شعله گرفتن آن بودنم را يافته بودم . بودنم را هنگامي يافتم که با آتشش سيگاري روشن کردم.
نبودنم را هنگامي مي يابم که مست مي شوم از ترامادول و اين گونه قلم روي کاغذ مي لغزد و مستانه از هر نينوايي نوايي مي سرايد. گاه از سکولارها مي گويد که حلاج وار بر دار رفتند و گاه از خودارضايي هاي شانزده سالگي . . .
نبودنم را هنگامي فهميدم که ساعت ها گيج و مست پرسه مي زدم از نبودي. در حاليکه هنوز دست پدر را روي صورتم حس مي کردم و صداي سيلي اش در گوشم ترانه سرايي مي کرد.
نبودنم را وقتي فهميدم که مادرم لال شده بود. لال شده بود و اشک مضحکانه مي ريخت بعد از پيدا کردن يک نخ سيگار در جيبم!
تمام برگ هاي دفترچه ي بيمه ام را سياه کردم براي مداواي زخم زبان ها. اما افسوس که بيمارستان هاي شهر ما زخم زبان ها را پانسمان نمي کند و تنها طبيب آن سيگار بود سيگار...
و من مانده بودم
و برزخي ميان اين همه نبودن هايم و بودن که تنها در يک کلام خلاصه ميشد . . .
" تو " . . .
اما چه کنم که هردو را پذيرفته ام و جنجال را.
و گاه که جلوي آينه مي ايستم، تلنگري به گيجگاه ميزنم
که به راستي بودم يا نبودم؟؟
گويا صدايي از آن طرف ديوار مي آيد خوب گوش کن!
مي شنوي که . . .

