تبليغاتX
( CANdo ) کندو
دوشنبه 4 شهریور1387
 

شب و روز را چه بيهوده در پي مرتب نمودن اين پازل گذراندم...
پازل کلماتم ،
پازل جملات ،
پازل من...

تا کنار هم بنشينند و تو امروزم را به نظاره نشيني
همان طور که دیروز را ديدي!
...
در همين بيهودگي ها اما گويي صداي خودم را يافتم...
صدايم  در هواي تازه...
گوش کن :

 

"سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي کم
سالي که غرور گدايي کرد.

سال پست
               سال درد
                             سال عزا
سال اشک پوري
سال خون مرتضا
سال کبيسه...

زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا که ياران گمشده آزادند
آزاد و پاک...


من عشقم را در سال بد يافتم
که مي گويد "مايوس نباش"؟-
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي شدم
گُر گرفتم.

زندگي با من کينه داشت
من به زندگي لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،

چرا که زندگي سياهي نيست
چرا که خاک ، خوب است.

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال بد در رسيد:
سال اشک پوري ، سال خون مرتضا
سال تاريکي.

و من ستاره ام را يافتم  من خوبي را يافتم
و به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.

تو خوبي
و اين همه اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک من نخستين لبخندم بود.

 

تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همه حرف هايم شعر شد سبک شد.
عقده هايم شعر شد همه سنگيني ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم: « گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختي پرشکوفه شوم.»
و برف  آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست ، بزرگترينِ اقرارهاست. –

من به اقرارهايم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم
.


دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم

نگاه کن:
با من بمان! "


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط naVd  | 

~ ~ ~
دوشنبه 20 اسفند1386

راه که می روی، نگاه که می کنی، نفس که می کشی...

همه چیز بوی نوروز می دهد... بوی بهار انگار...

... و تمام می شود این هشت و شش لعنتی و من برگ برگ این تقویم را آتش خواهم زد، خاکستر خواهم کرد و به رود خواهم سپرد تا به دریا ببرد روزهایش را... به فراموشی... به بود و انگار نبود...

این سال لعنتی...

سال سیاهی، سال حرمت های شکسته، سال غم و درد و کینه و خشم...

سال خون دل خوردن ها...

سال کلمات نیش دار، کنایه ها...

سال سرگردانی از آرژانتین تا آراد...

سال اولین جام... اولین کام...

سال عشقی نو، فراقی زود، تنفری دور...

سال دیازپام، ترامادول، پرانول...

سال آخرین دیدار...

سال آخرین بوسه، آخرین آغوش، آخرین آخر...

سال گریه های بی ثمر، اشک های مادر، بغض های پدر، خودکشی خواهر...

سال سیگار...

سال داغ ها، قول ها و فریاد ها...

سال دروغ، سال منت و محنت...

سال با هر نگاه عاشق شدن، با هر سلام دل لرزیدن...

سال غروب جمعه تنها...

سال تولد بدون شمع...

سال درخت بی شکوفه...

سال پایان ما...

سال من...

سال تو...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:26  توسط naVd  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 21 آذر1386

*تقدیم به تنها برادر بزرگم

ناله خرد شدن برگ ها زیر قدم هایمان و

                                                    سکوت...

اینها تنها صداهایی است که می شنویم.

اینجا پاییز زیر قدم های ماست

و ما درین شبانه بی طلوع در کوچه های دلتنگی و تنهایی خویش در حال پرسه زدن و به دنبال صدایی تا فریاد زنیم نام مشترکمان را که همانا درد است.

همان دردهایی که به زخم هایی بدل گشته که خوره وار روحمان را می خورند.

گاه آهسته...

شاید در انزوا...

و همان صدا که گر فریادش زنیم به سوی آن ها خواهد رفت که آمدند تا شاید التیامی باشند بر این زخم ها٬ مرهمی باشند بر این دردها٬ اما ندانستند که کارهاشان٬ حرفهاشان و گاه سکوتشان زخمی است بر زخم هامان. زخمی که تا ابد اثرش بر کالبدمان خواهد ماند.

اما دریغ که صدامان کوتاه است و گوش هاشان بسته...

پس باز هم در خود فرو می شکنیم تا شاید روزی بفهمند که دوست داشتن همیشه گفتن نیست و گاه سکوت است و گاه نگاه.

در هم فرو می شکنیم و این درد مشترک ٬ که گاه حتی نمی توانیم در چشم های هم نگاه کنیم ٬ را بر زخم هایمان می افزاییم...

اینجا پاییز زیر قدم های ماست و ما زیر قدم های آفریدگار این پاییز...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:21  توسط naVd  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 19 مهر1386
دوست نمی دارم فریاد برآورم و صدایت کنم. دلم می خواهد ندای قلبم را ، صدای سکوتم را، خود بشنوی.

اما چه کنم که گویا نشنیده ای و وسوسه های این گذر تو را نیز مشغول داشته...

پس می نویسم ، به این امید که روزی دفتر کهنه ام را ورق زنی و چون نامت را لابلای کلمات خسته ام یافتی، بنشینی و بخوانی و بفهمی - که همین فهمیدن مرا کافیست - و اندکی شاید تامل کنی ، خنده ای مضحک ، از سر استهزاء زنی و یا اشکی فرو نشانی بر من و تو و احوالات من و تو...

این منم، نوید.

همان که گویی مدت هاست یادت از  یادش رفته ست.

نه...

همان که می گویند مدت هاست فراموشت کرده.

راستی، تو هنوز مرا به یاد می آوری؟!

راستی، این روزها برای تو نیز بیشتر شبیه اسمم تا هویت؟

تو هم خسته شده ای از من و من های دگر؟

تو هم چون من دچار روزمرگی گشته ای؟!

تو نیز طعم گس تنهایی را چشیده ای؟!

پرده لطیف احساسات تو هم زیر زمختی اعمال ریاکارانه ی این دنیاییان نخ نما گشته؟؟

تو را هم زیر قضاوت های ناشیانه شان لگد مال کرده اند مردمان این جهنم؟!

...

هر چه هست و هر چه می انگاری گله ای نیست.

من هنوز همان منم، همان نوید!

همان که تو را جایی دگر یافته ولی مذمتش می کنند که راهش بی راهه است.

همان که این روزها عبارتی که در ییلاق ذهن "سهراب" وارد شد، در جانش رسوخ کرده که :

" وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت "

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط naVd  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 7 شهریور1386

چشمانم باز است يا بسته ؟ خوابم يا بيدار ؟

صداي تند نفسهايت را مي شنوم . گويا چشمانم باز است و بيدارم ، اما همه جا تاريك است.

درين تاريكي هيچ نمي بينم مگر حقيقت. درين حقيقت هيچ نيست مگر يك شيريني تلخ! و درين شيريني تلخ هيچ جز تو و او ، و در تو و او هيچ جز خودم! و در خودم هيچ جز حقيقت و در حقيقت هيچ جز تاريكي...

مرا چراغ تعارف مكن. جانم را بي نياز از سوسوي اين چراغ و آن چراغ مي دانم. آنچه در روشني ديده مي شد جز ابهام و سردرگمي هيچ نبود . هر چه بود دو راهي بود و آنچه نبود راه حل بود و راهنما... و من ترجيح مي دهم اين را به آن ...

گم شدم . گم !

گم شدم در ميان اين همه دو راهي ، در ميان اين همه تاريكي ، در ميان تمام سكوت ها ، فاصله ها ، دلتنگي ها . در ميان نامه هاي بي پاسخ سپرده بر باد. گم شدم در ميان اين همه "او".

گمم كردي!

زير نور چراغي كه در دست داشتي سايه اي بودم . چراغ را به زير كشيدي ... خاموش كردي ... فنا شدم ... نيستم ...

اما آنچه - تو بخوان تنها چيزي كه - اين روزها باعث مي شود به فردا چشم بيندوزم و هر پگاه كه پلك می گشایم مورد نفرين خودم واقع نشوم ، جمله ايست كه هر روز در آينه بغل ماشين به چشم مي خورد :

" اجسام از آنچه در آينه ديده مي شوند به شما نزديكترند"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط naVd  | 

~ ~ ~
دوشنبه 29 مرداد1386

و خود گاه که نوشته هایم را مرور می کنم ... – نمی گویم "نمی فهمم و نمی دانم" تا گمان مبری نمی فهمم و نمی دانم! – که چه نوشته ام و چه برداشت خواهند کرد!

این روزها به این می اندیشم که چه آسان چند سال از زندگی ام را ... – نمی گویم "به پایت ریختم" تا مپنداری که به خاطر این ... – نمی گویم "عشق" تا بعد ها مرا بدان خاطر سرزنش ننمایی – می خواهم چیزی را از تو طلب کنم – و ...

... و تو چه آسان تر از من ... – نمی گویم "گذشتی" تا ... – نمی گویم " تقصیر " ، تا هنگام خواندن زندگی ام ( و یا شاید "مان" ) از من دلگیر نشوی – خود را گردن زمانه ، روزگار و قسمت میندازی – و ...

... و چه آسان ترین راه را انتخاب نمودی!

و چه ساده و کوچک ... – نمی گویم " دیوار فاصله ها " تا نگویی چقدر کلیشه ای!! – دوباره – و دوباره – میانمان ایجاد شد! – و چه شاید که از ابتدا نیز هر چه بوده فاصله بوده و تنها این دل کوچک و ذهن خیال پرور من ، ما را تا این نهایت به هم نزدیک کرده بوده است –

و ... – نمی گویم " می دانم " تا مرا به قضاوت زود هنگام متهم نگردانی – که چه آسان ادامه خواهی داد زندگی ات را حتی بی یاد من ، همان طور که ...

و من – نمی گویم " نمی دانم" تا دوباره متهم نشوم که ندانسته سخن می گویم " – به چه و که دل خواهم بست و چگونه و کجا ادامه خواهم داد ...

و دیگر ادامه نمی دهم تا زین پس خستگی و تنهایی کلماتم تنها برای خودم – و فقط خودم – باقی بماند و ...

... و دیگر هیچ نمی گویم – و تنها می گویم – تا دو پهلو بودن کلماتم کمی آرامم سازد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:27  توسط naVd  | 

~ ~ ~
شنبه 20 مرداد1386

لحظه شماری ام به پایان رسید.

از امروز درین کندو برایت خواهم نوشت چون یقین دارم هر روز بیش از دی دلم برایت تنگ خواهد شد.

نمی خواهم آرزوی محال کنم و بگویم همواره شهدی شیرین از این کندو برون خواهد تراوید . نیک می دانم که حزن و اندوه قسمتی از زندگی مان را به تصرف در آورده  ، اما تو خود آگاهی که در کنار این تلخی ها توانستیم شیرینی را تعریف کنیم.

بهتر می دانم سخن را به درازا نبرم . تنها بدان که مانند این نوشته اهل گل و شعر و پروانه نیستم . من هم از جنس تو ام . ساده و ... شاید صمیمی ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:56  توسط naVd  | 

~ ~ ~