دیشب باز ، هم بستر خیال شده بودم.
با همان ناله های شبانه و دردهای کودکانه و زخمهای زمانه و قامتی پیرمردانه.
گاه همچون پناهی به حال مادرانی که آبستن کوزت اند، یک چشمم اشک می شد و یک چشمم خون.
گاه شریعتی می آمدو سیگاری روشن می کردو می گفت:
"آنها که رفته اند کار حسینی کرده اند آنها که مانده اند کار زینبی کنند ورنه یزیدی اند"
و من سیگار از دستش گرفتم و می گفتم: علی جان من یزیدی ام؟؟
و صادق عزیز که ول کنه ما نبود، دورم می چرخید و فریاد می زد:
"در زندگی زخمهایی ست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد"
و من به او خنده ی تلخی می زدم و می گفتم: باز هم کشیدی؟
گاه یاد هم کلاسی خود می کردم که مرا هم درد خود خواند
و به یاد دردهای او که نکندهمچو من بیشمار باشد باز سیگاری روشن کردم.
و مصدق که همواره مرا به سکوت و صبر دعوت میکرد روی تخت بالا خوابش برده بود
تا نه تحمل صبر داشته باشم نه تاب سکوت. . .
و خیام که روی یخچال نشسته بود و از فلسفه ی وجود حرف می زد
" کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟"
و من نگران بودم ولی نمی دانم نگران چه؟
نگران باده خواهی خیام ، زخم های صادق ، کفش ترک خورده ی خودم یا افتادن سیگار روی فرش؟؟
یا شاید نگران دانشجویان چپ-فرزاد حسن زاده و محمد زراعتی-که امروز بازداشت شدند.
ولی نگران بودم، نگران دردهای- شاید – بیشمار هم دردم.
و حافظ دیوانه که همیشه بدون در زدن وارد می شد،
و تنها چیزی که از او می خواستم جواب سوالم بود:
منزل مرگ کجاست؟ آدرس یا شماره ای از مرگ نداری؟
و طبق معمول سری تکان داد و خیام از روی یخچال داد زد:
"چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش"
و صادق که ول کنه ما نبود . . .
و صبح که از خواب بیدار شدم روی تخت نشستم و چایی خوردم و سیگاری کشیدم و
به خودم گفتم:
اگه معادلات و تجزیه با 14 پاس بشه دیگه مشروط نمی شم. . .

