بشنو. . .
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
بیش از یکسال است که این قلم در سکوت برایت می نویسد
و مظلومانه ناله های شبانه ی خود را در انزوا سر می دهد تا بتراشد روح را. . .
بدون گوش شنوایی
و من در این ماه ها در بهت ماه نازی با دست چپ میخ طویله های وجودم را سفت می کنم و با دست راست سیگاری روشن. . .
درست اولین شب زمستان بود که نامه هایی که تمبر خورده بود و مهر و موم شده بود با آتش سیگار متبرک ملعون ولی هیچگاه فرستاده نشد را آتش زدم. . .
تا رنج این قلم در سکوت بمیرد. . .
و تنها با آتش آن سیگاری روشن کردم تا من زنده بمانم.
و روزها سرگشته با سر گیجه ای مست به این طرف و آن طرف می روم
و خنده ای مصنوعی به روی لبم تا فرار کرده باشم از سنگینی انگشت های اشاره و چشم های خیره و چراهای این غار نشینان. . .
گاه زیر قضاوت های یک طرفه ی این نمک خورهای نمکدان شکن می شکنم.
و جدال آخر من با آنان:
غیرتم آید پیشت باستند برتومی خندند وعاشق نیستند
اما با دست میخ ها را سفت می کنم و تکه تکه هایم را کنار هم می چینم
و قامت راست می کنم ، سری تکان می دهم وزیر لب می گویم:
غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند. . .
و من در بهت و اندوه اینکه چطور ماه مرا دزدیدند،
اینکه چطور ساده دل بستم و چه ساده تر بریدی،
دلم راضی نمی شود پیراهن مشکی خود را عوض کنم. . .
و هر شب دست مریزاد می گویم به این مهارت
خدایا ، خدایا. . . عزیز نگینی به دست اهریمنی.
الحق که یک شبه ماه را گرفتن کار هر کس نیست، مردی شجاع می خواهد و. . .
مردی شجاع می خواهد و پردل. . .
تاب مرا می بینی چطور بی تابت شده؟
پس کجایی تو؟
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

