راه که می روی، نگاه که می کنی، نفس که می کشی...
همه چیز بوی نوروز می دهد... بوی بهار انگار...
... و تمام می شود این هشت و شش لعنتی و من برگ برگ این تقویم را آتش خواهم زد، خاکستر خواهم کرد و به رود خواهم سپرد تا به دریا ببرد روزهایش را... به فراموشی... به بود و انگار نبود...
این سال لعنتی...
سال سیاهی، سال حرمت های شکسته، سال غم و درد و کینه و خشم...
سال خون دل خوردن ها...
سال کلمات نیش دار، کنایه ها...
سال سرگردانی از آرژانتین تا آراد...
سال اولین جام... اولین کام...
سال عشقی نو، فراقی زود، تنفری دور...
سال دیازپام، ترامادول، پرانول...
سال آخرین دیدار...
سال آخرین بوسه، آخرین آغوش، آخرین آخر...
سال گریه های بی ثمر، اشک های مادر، بغض های پدر، خودکشی خواهر...
سال سیگار...
سال داغ ها، قول ها و فریاد ها...
سال دروغ، سال منت و محنت...
سال با هر نگاه عاشق شدن، با هر سلام دل لرزیدن...
سال غروب جمعه تنها...
سال تولد بدون شمع...
سال درخت بی شکوفه...
سال پایان ما...
سال من...
سال تو...
