تبليغاتX
( CANdo ) کندو
یکشنبه 30 تیر1387

 چند شبی است متوجه لرزش عجیب دستانم شده ام .

آن هم در تاریکی مطلق اتاق از روی شاخه نوری که میان انگشتانم نوسان می کند

تا دل برباید از چشمانم اما غافل است از دل بر باد رفته ی چشمم.

چند روزی  است متوجه لرزش عجیب دلم شده ام.

لرزش یا لغزش هر چه هست، آشوبی در شهر – یا دهکده ی- دلم برپاست.

 چه کنیم که این معشوق هر روز در رسم شهر آشوبی و عاشق کشی ماهرتر می شود...

داشتم از لرزش عجیب دلم می گفتم. از دلم که این روزها پرده ها کَنده و بی پرده با من گپ می زند.

احساسی عجیب که شاید بتوان نامش را عشق گذاشت...

شاید شان والای معشوقم مانع فریاد زدن می شد و تا مدتها مِهر معشوق بر لبم مُهر سکوت زده بود.

نه! دیگر معشوقم از جنس ماه نیست. از جنس باد نیست، از جنس تند باد است. تند بادی که آرام می آید و در رسم شهر آشوبی با لذات ماهر است اما عاشق کش نیست ، عاشق را در آغوش می گیرد.

معشوق جدیدم مانند ماه  ناز  نیست.

 بزرگانی آن را زشت و چندش ناک می خوانند، اما من آن را بزرگ پرشخصیت می خوانم .

شان والایش بر تن بزرگ و کوچک – درست مانند خنده های خشک و زننده ی پیرمرد خنزپنزی بوف کور و چشمک های آخرین مرد نیچه – مو راست می کند.

حال می فهمم که لرزش عجیب دستانم بخاطر همین لرزش عجیب دلم بوده است.

آه! عاشق شده ام ، معشوقی از جنس حرف.

و من عاشق سه حرف. "میم" ، "ر" ، "گ"

                                                عاشق مرگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:48  توسط Moh3n   | 

~ ~ ~