تبليغاتX
( CANdo ) کندو
پنجشنبه 19 مهر1386
دوست نمی دارم فریاد برآورم و صدایت کنم. دلم می خواهد ندای قلبم را ، صدای سکوتم را، خود بشنوی.

اما چه کنم که گویا نشنیده ای و وسوسه های این گذر تو را نیز مشغول داشته...

پس می نویسم ، به این امید که روزی دفتر کهنه ام را ورق زنی و چون نامت را لابلای کلمات خسته ام یافتی، بنشینی و بخوانی و بفهمی - که همین فهمیدن مرا کافیست - و اندکی شاید تامل کنی ، خنده ای مضحک ، از سر استهزاء زنی و یا اشکی فرو نشانی بر من و تو و احوالات من و تو...

این منم، نوید.

همان که گویی مدت هاست یادت از  یادش رفته ست.

نه...

همان که می گویند مدت هاست فراموشت کرده.

راستی، تو هنوز مرا به یاد می آوری؟!

راستی، این روزها برای تو نیز بیشتر شبیه اسمم تا هویت؟

تو هم خسته شده ای از من و من های دگر؟

تو هم چون من دچار روزمرگی گشته ای؟!

تو نیز طعم گس تنهایی را چشیده ای؟!

پرده لطیف احساسات تو هم زیر زمختی اعمال ریاکارانه ی این دنیاییان نخ نما گشته؟؟

تو را هم زیر قضاوت های ناشیانه شان لگد مال کرده اند مردمان این جهنم؟!

...

هر چه هست و هر چه می انگاری گله ای نیست.

من هنوز همان منم، همان نوید!

همان که تو را جایی دگر یافته ولی مذمتش می کنند که راهش بی راهه است.

همان که این روزها عبارتی که در ییلاق ذهن "سهراب" وارد شد، در جانش رسوخ کرده که :

" وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت "

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط naVd  | 

~ ~ ~