و من تا امروز چه ساده از كنارش مي گذشتم
همانطور كه تو ساده از كنارم گذشتي ...ومن حتي ساده تر ...
كه شايد اين قصاص آن باشد .
و خوب شنيدم كه چه اشك هايي تنها براي بالا رفتن چند درجه اي دماي بدنم ريخت
و سراپا راز شد و نياز...
و سرا پا اشك شد و خدا...
وخوب در خاطرم هست حتي در مقابل سخت ترين شرايطش حتي خم به ابرو نياوردم
و چه ساده لوحانه خدا را تنها براي تو مي خواستم...
و حال آنچنان در حصار و خفقان پشيماني گرفتارم كه...كه...- خدا از من راضي نباشد-
كه حتي با نگاه و تبسم همچون نامش " معصومانه " سرا پا اشك مي شوم و به پايش مي ريزم
خدا از من راضي نباشد خدا از من راضي نباشد خدا از من راضي نباشد ...
و سر گيجه ي عجيب و دوست داشتني كه گويا برزخ زندگي من شده ...
برزخ واقعيت با غير ، برزخ نااميد و اميد ، برزخ بي تو و مملؤ از تو
.
.
.
صدايش كردم صدايي نشنيدم ، گفتم گويا منتظر من است كه دنبالش گردم
هرچه داشتم برداشتم و به راه افتادم
هرچه داشتم كه نه -هيچ نداشتم جز چند ورق كاغذ پاره ،سلامتي و او-
و من سلامتي را تنها براي او مي خواستم...
سلامتي در كوله و به راه افتادم
رفتم و مي رفتم و مي گشتم و هرچه مي گشتم كمتر مي يافتم
هي فلاني پس كجايي تو؟ آشناي غريب من پس كجايي؟
با توام ...تو كه بر تخت نشسته اي و گويا همه جا را مي پايي...
كه گاه مي خندي و گاه ساده سري تكان مي دهي و گاه سرا پا خشم مي شوي
و گاه آنچنان تنها مي ايستي و نگاه مي كني و خود را به آن راه مي زني
كه شك مي كنم به اينكه مي گويند :" همه جا هستي "
پس كجايي ديگر بريده ام...
اين منم كه بقول آشنايم -ساده و شايد صميمي...- جان بر كف گذاشتم و كوله بر دوش كشيدم
و دنبالت گشتم...
پس كجايي؟
اصلا اهل معامله هستي؟
.
.
.

